افسانه رحیمی . کارشناس کودکان استثنایی . روانشناس ارشد کودک و نوجوان . مشاوره و برنامه ریزی تحصیلی

فایل صوتی کارگاه اقدام پژوهی

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 12:15 ق.ظ - پنجشنبه 13 آذر 1393





کارگاه آموزشی اقدام پژوهی



اختلال تمرکز در درس ریاضی، حل مسئله های چند مرحله ای



فایل صوتی ارائه شده، شامل چکیده ای از مطالب جلسه آموزشی اقدام پژوهی، برگزار شده
 در روز دوشنبه 10 آذر ماه 1393 می باشد.


سالار آرت گالری



اینجا دانلود کنید







دسته بندی : خاطرات یک روانشناس , پیام مشاور , سخنی با همکاران , فایل های صوتی ,
 

امان از قدر ناشناسی اساتیدا!؟!؟!؟!

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 02:10 ب.ظ - جمعه 7 آذر 1393









خدایا هزاران هزار بار شکر........

 

روزی که کار با ششمی ها را آغاز کردم، فکر می کردم "ششم" یک پایه است اما کمی متفاوت. حال که دو سال و اندی از آن زمان گذشته، گستره نگاهم خیلی وسیع تر شده. آموزش برای من به دو بخش قبل از ششم و بعد از ششم تقسیم شده. اعتراف می کنم نگرشم تک بعدی شده اما حالم شبیه کسی ست که در زمان تولد یک موجود حضور فعال داشته و حالا که نوپا شده، در قبالش احساس مسئولیت می کند.

(تشریف ببرید ادامه مطلب، حرف دارم)





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس , پیام مشاور ,
 

اندر احوالات آسیب های نوپدید

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 07:00 ق.ظ - پنجشنبه 8 آبان 1393










غریبه در خانه، آری یا نه؟

 

این روزها، اکثر خانه ها دزدگیر دارند. آن هم از نوع بسیار قوی و با حساسیت بالا. به مدد تکنولوژی روز، آیفون ها هم تصویری شده. می شود قبل از ورود، هر جنبنده ای را کامل شناسایی کرد. تازه، صدا و تصویر دق الباب کنندگان هم ثبت و ضبط می شود تا اگر خدای نکرده مشکلی پیش آمد، سندی در دست باشد. دوربین مدار بسته هم وسیله دیگری ست که امنیت را چندین برابر می کند. لنز چشمی هم روی درهای ورودی آپارتمان ها نصب کرده ایم که دیگر ضریب اطمینان به مولتی میلیارد برسد. خلاصه هم ورود کنندگان و هم خروج کنندگان، کاملا آنالیز می شوند و بعد اجازه ورود داده می شود. این عالی ست. امنیت نیاز انسان بوده و هست. به خصوص در خانواده هایی که کودک و نوجوان هم حضور دارد. باید به فکر غریبه ها و حفاظت خانواده بود. تا اینجا نمره همه والدین 20. اما......

(ادامه مطلب را مطالعه فرمایید)





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس , پیام مشاور ,
 

طرح ارزشیابی کیفی_توصیفی، حتماً آری.....

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 05:50 ب.ظ - پنجشنبه 17 مهر 1393









روزی در کنار مهمانی عزیز

 

امروز روز خوبی بود. خوب بود چون دانستم که سخت درقضاوت هایم، خطا کرده بودم. با دانایی ضعیف، قضاوت کرده بودم. روز خوبی بود چون آشنا شدم با طرحی که، آن نبود که من در ذهن داشتم و سخت بر علیه آن جبهه گرفته بودم.

(ادامه مطلب را ببینید، حرف برای گفتن دارم.....)





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس , خبرها و اطلاعیه ها ,
 

جای شما خالی (4)

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 08:32 ب.ظ - یکشنبه 9 شهریور 1393







همه جا به دنبال عشق


سلام و درودی هزاران باره

امسال تابستان که شروع شد، از خدا خواستم کمک کند تا فرصت حاصله را به گونه ای دیگر بهره ببرم و فقط روزمرگی نکنم. بماند که حضور در دنیای کودک و نوجوان، هر لحظه اش نو است و هر دم، آموزشی جدید. خداوند، همچون همیشه پاسخم را داد و تابستانی متفاوت برایم رقم زد.

حضور در جمع اساتید، شرکت در سمینارهای بزرگان، کلاس های تربیت مربی و مشاوران و از همه مهم تر، امکان چند سفر برای دیدن مدارس پرتلاش.

سفری به توکیو داشتم. دو روز را در شیراز گذراندم. سفر کوتاهی به یزد نصیبم شد. روز پنج شنبه 6 شهریور، در شهر مبارکه اصفهان بودم. در همه این سفرها، برای مربیان پیش دبستانی کلاس آموزشی داشتم که خود نیازمند گفتن است و نوشتن.

امروز هم با لطف خداوند، مکان دیگری در سرنوشت یادگیری ام قرار گرفته. سفر کوتاهی به امارات و بازدید از مدرسه امریکایی ها در دبی. همه جا می گردم و می چرخم تا بیابم نسخه های شان را در راه تقویت فرزندان این مرز و بوم برای مقابله با آسیب های اجتماعی.کودک و نوجوان کشور من، در دام ناخواسته ها نخواهد افتاد. به مدد خداوند، به مدد شما که دستی بر عالم تعلیم و تربیت دارید و به مدد همه آن هایی که عاشقی، بالاترین مدرک تحصیلی شان است.

چند روزی در کنارتان نخواهم بود.

مشاور ششمی ها





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

جای شما خالی (3)

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 06:04 ق.ظ - دوشنبه 3 شهریور 1393









مشاور و سوال های بچه های مدرسه "نیپون"

 

همیشه مردم ژاپن برایم جالب بوده اند و هستند. نه برای موفقیت های شان، نه برای تکنولوژی پیشرفته شان و دلایل مشابه. آن چه این انسان های سخت کوش را برایم همیشه قابل احترام کرده، جستجوگری شان برای راه حل بوده.

ساده عرض کنم: " مدام نق نمی زنند و از نیست ها گله ندارند". در اگر ها زندگی کردن، همه توان و انرژی انسان را هدر می دهد.

قطعا شما هم مثل من، هر روز شنونده عباراتی از این دست هستید. گله کردن ها، شکایت کردن ها، از کاستی ها گفتن و در لفاف ازاین که همه چیز سراسر نقص است سخن گفتن.

اولین سفرم به کشور ژاپن نبود. اما این سفر با بقیه سفرها خیلی فرق داشت. فرقش هم در گذراندن روزی با دانش آموزان بود. بچه ها به من نشان دادند که باید به راه حل فکر کرد و نه به مسئله. البته این جمله را بنده حقیر، شعار گونه روزی صد بار برای مراجعینم عنوان می کنم اما در عمل !؟!؟!

(بقیه در ادامه مطلب)





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

جای شما خالی (2)

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 02:07 ب.ظ - یکشنبه 2 شهریور 1393





 

سوغات مشاور از مدرسه "نیپون"(2)


وقتی وارد محیطی می شوید، ناخواسته به دنبال ابزار کارتان هستید. من هم در جستجوی اتاق مشاوره بودم. به هر حال حضور دانش آموز در مرحله پیشابلوغ و بلوغ، بررسی تخصصی خاص خودش را می طلبد. هنوز هیچ تحقیقی نشان نداده که تستوسترون و پروژسترون در هر کشور به روش متفاوتی در رفتار نوجوانان تاثیر گذار است. بنابر این خیلی مایل بودم بدانم برنامه مدارس ژاپن برای کنترل آسیب های اجتماعی چیست.

در مدرسه نیپون، دو مشاور حضور داشت (این قانون همه مدارس ژاپن است). یک روانشناس مشاور، برای همکاری با مسئول دبستان، در برنامه ریزی و تعیین اهداف متناسب با مرحله رشدی بچه ها و روانشناس دوم که مسئولیت ارتباط با دانش آموزان و خانواده آن ها را به عهده دارد.

سوالم را از خانم " کاواناسوکی"، مشاور مدیر پرسیدم: " برنامه ویژه شما برای بچه های پنجم و ششم چیست؟"

(بقیه در ادامه مطلب)





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

جای شما خالی

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 01:48 ق.ظ - شنبه 1 شهریور 1393









سوغاتی مشاور از مدرسه "نیپون"


وارد مدرسه که شدم، چشمم به دنبال ششمی ها بود. می دانستم، دانش آموزان ششمی توکیو، کمی با ششمی های ما متفاوتند اما هم دنبال چگونگی تفاوت بودم و هم دنبال چرایی اش. مدرسه ای که به من و همکارانم مجوز ورود داده بود، یک مدرسه ابتدایی با دانش آموزان از کلاس های اول تا ششم بود. مدرسه دارای دو ساختمان مجزا بود و هر ساختمان، دارای دو طبقه و یک زیر زمین مجهز به کارگاه های آموزشی و سالن های ورزشی.

"ششمی ها" در ساختمان دوم و در طبقه اول، مستقر بودند. از مدارس چهار فصل ژاپن زیاد شنیده و خوانده بودم اما دیدن بچه ها در کلاس های تابستان، لذت دیگری داشت. روزی که من در مدرسه حاضر شدم، روز مدیریت دانش آموزان پایه پنجم بود و مسئولیت بچه های ششم، رسیدگی به بهداشت محیط و بهداشت فردی دانش آموزان بود.

مدیر دبستان، آقای دکتر "نیواشا"، با صمیمانه ترین برخورد مرا پذیرفتند و در مورد برنامه های تابستان و مدارس چهار فصل صحبت کردند.

(بقیه نوشته در ادامه مطلب)



دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

خاطرات یک روانشناس

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 07:16 ق.ظ - سه شنبه 21 مرداد 1393








ماجرای مشاور و دل های کوچک غمگین


قسمت دوم


صدای مادر سامان همچنان به گوش می رسید. " کجا میری؟ برگرد ببینم مشاور چی گفت." در دفتر مشاوره باز شد و خانمی بدون سلام و احوالپرسی، من را به باد انتقاد گرفت. " فقط بلدین پول بگیرین؟ چرا گذاشتی بچه بره؟ اصلا براش چکار کردی؟ یعنی شما مشاوری ...." درکش می کردم. در این لحظات باید مادر باشی تا بفهمی، رفتار خشن این مادر، بی حرمتی به من نبود. کلامش ناشی از درون آشفته اش بود. شاید قکر می کرد، با آمدن سامان به دفتر مشاوره، به یک باره معجزه اتفاق می افتد و همه چیز حل می شود. کمی که آرام شد، از گذشته سامان گفت. از این که بارها پیش مشاوران مختلف رفته و نتیجه نگرفته. از این که از کلاس اول با بقیه بچه ها سازگار نبوده و از این که بارها برای او دارو تجویز شده.

(به ادامه مطلب مراجعه کنید)



دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

خاطرات یک روانشناس

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 04:00 ب.ظ - پنجشنبه 16 مرداد 1393








ماجرای مشاور و دل های کوچک غمگین

قسمت اول

 

حدود چهارده ساله به نظر می رسد. آماده برای خالی کردن خشمش بر سر هر کس که تیر اول را رها کند. انگار یادگرفته باید حمله کند و گرنه مورد حمله قرار خواهد گرفت.

پسرهای هم سن او را زیاد دیده ام. به این مشت های گره کرده و چشمان خیره غضبناک احترام می گذارم. خوب می دانم در پس این نقاب دفاعی، موجودی ست دردمند که دیده نشده و اگر هم دیده شده، نقص هایش را دیده اند.

سلام می کنم و در کمال احترام، منتظر می مانم تا او سر صحبت را باز کند اما ظاهرا چنین تصمیمی ندارد.

می گویم: " سامان جان، گزارش مدرسه شما را باز نمی کنم. ترجیح میدم خودت برای من صحبت کنی. البته اگر امروز آمادگی داری. این جلسه برای توست. حتی اگر دوست داشته باشی می تونیم سکوت کنیم. من منتظر تصمیم تو می مونم. "

(بقیه را در ادامه مطلب مطالعه کنید)




دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

روز پدر مبارک

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 03:01 ق.ظ - سه شنبه 23 اردیبهشت 1393








دو عزیز سفر کرده من ، روزتان مبارک

 

باز دل هوایی شده و یاد یار بی قرارش کرده . باز دل شده همان کودک بهانه گیر و تاب تحمل از دست داده . فصد ندارم کاری کنم تا آرام شود . چون این بی قراری اش را دوست دارم . می دانم چه می خواهد .

یاد دو عزیز سفر کرده ، بهانه جویش کرده . چند سالی ست که ولادت مولا امیرالمومنین علی (ع) که فرا می رسد و همراه با آن روز پدر ، جای خالی دو پدر، سخت بی قرارش می کند .

یاد پدر نازنینم که عشق ورزیدن به انسان ها را به من آموخت و یاد پدر سه فرزندم ، همسر مهربانم که ثانیه ثانیه دوران زندگی مشترک مان ، تکیه گاهم بود و بال های پروازم. آن دویی که همیشه با من هستند و تا همیشه خواهند بود .

می دانند باید بمانند تا یاریم دهند تاب آورم جای خالی شان را. چقدر زیباست بی قراری دل برای عزیز ترین ها........

 

روز پدر بر همه پدران مهربان ایران زمین مبارک





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

روز معلم مبارک

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 02:50 ب.ظ - جمعه 12 اردیبهشت 1393






مشاور ششمی ها و روز معلم

 

گاهی وقت ها ، انسان دلش می خواهد کاری کند متفاوت از همه کارهای قبلی . کاری کند که دلش بپسندد و قلبش آرام شود . اما نمی داند چه کند . آنوقت بی قرار است و ناآ رام . سرگشته و پریشان .

امروز هم یکی از همین روزها بود . دلم می خواست امسال که روز معلم به جمعه افتاده ، یک کار متفاوتی انجام دهم اما عقل یاری نمی کرد . دل طلب می کرد همچون یک کودک بهانه جو و آن چنان قشقرقی هم به پا کرده بود که نگو و نپرس .

در حال پیاده روی صبحگاهی بودم که تلفن همراهم زنگ زد و یکی از دوستانی که به اندازه خیلی خیلی خیلی وقت بود که ندیده بودمش از آن طرف خط سلامم داد و پیشنهادی که کودک دل بهانه جوی مرا آرام کرد .

دوست نازنینم گفت که یکی از اساتید دوره کارشناسی مان در خانه سالمندان است و بد نیست به دیدارش برویم .

دل آرام گرفت و چشم شروع به کار کرد . اشک هایم روانه شدند و قدم هایم نیز .

دو ساعت بعد در خانه بزرگواران بودیم . دلم نمی آید بگویم آسایش گاه سالمندان . شلوغ بود . خیلی شلوغ . سراغ استاد را گرفتیم . در باغ بود و تنها . خیلی تنها .....

( به ادامه مطلب مراجعه کنید )





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس , سخنی با همکاران ,
 

خاطرات یک روانشناس

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 12:30 ب.ظ - سه شنبه 9 اردیبهشت 1393





مشاور و ششمی های هفت سال بعد

 

دیروز عصر داشتم با یکی از ششمی های هفت سال بعد ( ورودی های پیش دبستانی سال تحصیلی آینده ) به اصطلاح مصاحبه ورودی انجام می دادم . مصاحبه که چه عرض کنم . بازی می کنیم و گپ می زنیم .

گفتم ، بعضی وقتا دلم می خواد به مورچه ها کمک کنم و بار روی پشت شون رو تا نزدیک لونه شون ببرم اما اونا از من می ترسن . منم مجبورم فقط نگاه شون کنم . متفکرانه نگاهم کرد و گفت : "خاله ، من به شما یاد می دم که بتونید به مورچه ها کمک کنید و اونا هم اصلا از شما نترسن" .

پرسیدم چطوری ؟ گفت : "وقت غذا خوردن و بیسکوییت خوردن کمی از خوراکی هاتون رو روی فرش یا زمین بریزید . البته ممکنه بزرگ ترا شما رو دعوا کنن ولی عیب نداره . عوضش مورچه ها رو خوشحال کردین ".

خیره نگاهش کردم و در دل گفتم : « خدایا چقدر در فهم زبان اعمال بچه ها ناتوانیم و داعیه تعلیم و تربیت هم داریم ؟ » . از نگاهم تعجب کرد و پرسید : " خاله ، به نظرشما این کار بدیه ؟ " گفتم : " نه خاله ، داشتم فکر می کردم تو چقدر مهربونی " . معصومانه خندید و گفت : " شما هم همینطور خاله "

به سنت همیشگی شکلاتی هدیه اش کردم و با نگاه و لبخند، بدرقه اش .





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

بدون شرح !؟!؟!

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 11:49 ب.ظ - پنجشنبه 14 فروردین 1393




سوادم در چمدان جا مانده بود !؟!؟!

 

بلاخره تعطیلات نوروزی من هم آغاز شد . البته با کمی تا قسمتی تاخیر . تصمیم گرفتم سری به بچه ها بزنم و چند روزی هم ، کنار پسر و دخترم باشم .

خداوند همیشه لطفش را به من تمام کرده و این بار هم این اتفاق افتاد . در طی سفر ، جناب آقای دکتر زندی روانشناس کودک و نوجوان با گرایش بالینی در لیست مسافران بودند . دکتر را از سال ها قبل می شناسم . از زمان دانشجویی . دوره کارشناسی ارشد را با هم گذراندیم و سپس ایشان راهی کانادا شدند . در خلال این سال ها همیشه از علم ایشان کسب فیض کرده ام و انشاءالله از این پس هم خواهم کرد .

به هر مصیبتی بود موفق شدم مکان صندلی ام را تغییر دهم و به منبع علمی نزدیک شوم . بحث شروع شد . از کودکان ، نوجوانان ، آسیب های اجتماعی و ......... از من سوال و از دکتر زندی بزرگوار جواب . رسیدیم به بخش موفقیت تحصیلی و تاثیرش بر کاهش تمایل به رفتار پر خطر . خودتان هم می دانید بحث جذابی ست و تقریبا دوسال است روی آن کار می کنم . ( خدا حفظ شان کند آقای دکتر ایروانی را که هرچه دارم از ایشان است ) بگذریم . برای دکتر زندی جالب بود که ما هم تحقیقاتی با این موضوع را دنبال می کنیم چون بنا به گفته ایشان موضوعی سهل است و ممتنع .

( به ادامه مطلب مراجعه کنید )






دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

بسم الله الرحمن الرحیم

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 04:34 ب.ظ - پنجشنبه 10 بهمن 1392



خانم روانشناس ، سرگرم کار خودت باش !؟!؟!

 

مشاوری را گفتند : ابزار کار تو چیست ؟ گفت : « پوست کلفت به قاعده یک وجب ، روی زیاد به قاعده از رو نرفتن و عشق به خلق خدا ، خارج از شمار » .


او را گفتند : « پوست کلفت از بهر چه ؟ » گفت : « از بهر شنیدن کلام تلخ ( در آن زمان هنوز دنیای مجازی نبود و گرنه می گفت از بهر دیدن کامنت های خصوصی نیش دار . ببخشید یه دفعه ای پریدم وسط ادبیات ) .


باز اورا گفتند : « روی زیادت از بهر چیست ؟» گفتا : « از بهر این که آن چه ثواب است گویم و نویسم . حتی اگر درشت گویندم » . (اگر امروز و عصر تکنولوژی بود قطعا می گفت برای این که روی وبلاگم آن چه شغلم و اساتیدم به من آموخته اند ، بگذارم و هر چه گفتند بابا ننویس ، من بازم بنویسم و از رو نرم. بازم شرمنده از پرش بی موقع وسط نثر ادبی » .


گفتندش « عجبا !تو را با این دو ابزار کار ، که هر دو زمختند و درشت ، عشق به چه کار آیدت ؟ گفت : « که دلم را گرم کند و روحم را جلا دهد و توانم دهد که در دل شب ، در نور اندک پی سوز ، بنویسم و خستگی را مجال ندهم . آن گاه با چاپار دل روانه کنم سوی محبوب . ( اگر عصر تکنولوژی بود می گفت ، چشم بر مونیتور بدوزم و انگشت بر کی بورد بگذارم و تایپ کنم تا با اینترنت کمی تا قسمتی پر سرعت ، بفرستم برای آنان که می پرستم شان : کودکان و نوجوانان این مرزو بوم »




دسته بندی : خاطرات یک روانشناس , پیام مشاور , سخنی با همکاران ,
 

خاطرات یک روانشناس (۵)

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 10:21 ب.ظ - چهارشنبه 30 مرداد 1392



ببینیم آن چه را نخواسته ایم ببینیم و اگر می دیدیم شاید ........







آقا معلم ، خانم معلم عزیزم سلام
 
می خواستم تو مدرسه بگم اما روم نشد آخه ترسیدم حوصله نداشته باشی حرفامو بشنوی .

من بد نیستم . من تنبل نیستم . منم مثل همه درس خوندن رو دوست دارم . اما نمی شه . باور کن نمیشه . بلد نیستم بگم چرا نمی شه .

فقط می دونم تو هم مثل من نمی دونی چرا . اگه می دونستی درد من چیه شاید با من مهربون تر رفتار می کردی .

اونوقت برای این که حواسم نیست ، برای این که دفترام مرتب نیست و یا مثل بقیه بچه ها همیشه خوش اخلاق نیستم ، دعوام نمی کردی .

کاش می دونستی یا کاش من بلد بودم بگم چرا نمی شه ...............



دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

ماجرای نسخه فوری

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 03:34 ب.ظ - پنجشنبه 10 مرداد 1392


http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/3/27/55072_145.png


خاطرات یک روانشناس

 

روز شلوغی ست . بچه ها در سالن انتظار سر و صدای زیادی به راه انداخته اند و مشغول شیطنت های خاص خودشان هستند. به قول خانم منشی نازنین مان « مرکز روی هواست »


خانمی سراسیمه در دفترم را باز می کند و با لحنی تند و عصبی مرا مورد خطاب قرار می دهد : « میگن برای امروز وقت ندارین اما من از اینجا تکون نمی خورم . باید یه نفر به من کمک کنه . فرق نمی کنه کدوم یکی تون . من خودم دبیرم . آدم بی سوادی نیستم . از شمام خیلی بیشتر حالیمه اما امروز احتیاج به مشاور دارم . »


بدون انقطاع صحبت می کند و فرصتی برای پاسخ به من نمی دهد . منتظر می مانم تا تخلیه شود . با دست او را دعوت به نشستن می کنم .


نه تنها دعوتم را اجابت نمی کند بلکه صدایش بلند تر می شود : « بشینم که چی بشه . برای شنیدن حرفای تکراری شما روانشناسا اینجا نیومدم . فقط یه نسخه فوری می خوام . همین »


بچه هایی که تا چند لحظه قبل ، مرکز مشاوره را زیر و رو می کردند ، سکوت کرده اند و مات و متحیر به این صحنه نگاه می کنند .


( برای دسترسی به بقیه متن روی ادامه مطلب کلیک کنید )





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

خاطرات یک روانشناس (۴)

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 06:12 ب.ظ - یکشنبه 27 اسفند 1391


خاطرات یک روانشناس کودک  ( ناخن جویدن )




http://img.tebyan.net/big/1391/05/202120794416411920918721119102211172139108.jpg

 


مادر دخترک تند تند و بدون توقف صحبت می کند . از اشکالات و رفتارهای بد فرزندش می گوید . از این که هیچ کاری را نمی تواند درست انجام دهد . از این که با خواهرش سازش ندارد . مدام خواهرش را کتک می زند . مخصوصا در مهمانی ها . از خوبی دختر کوچکش می گوید و از بدی های دختر بزرگش . بدی هایی که انگار تمامی ندارد .


به دخترک نگاه می کنم . سرش را پایین انداخته و ناخن هایش را می جود . بهتر بگویم انگشتانش را می جود چون دیگر ناخنی باقی نمانده .


با نگاهم از مادر درخواست می کنم سکوت کند تا دخترک را که لاله نام دارد به بیرون از اتاق بفرستم .


« لاله جان ، خواهش می کنم بیرون منتظر بمون تا صحبت های من و مامان تمام بشه . بعد شما رو صدا می کنم تا با هم صحبت کنیم . »


بدون کوچک ترین عکس العملی به جویدن پوست دستانش ادامه می دهد . انگار اصلا صدای مرا نشنیده .



( برای خواندن بقیه مقاله به ادامه مطلب مراجعه کنید )






دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

خاطرات یک روانشناس (۳)

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 09:40 ب.ظ - شنبه 12 اسفند 1391


خاطرات یک روانشناس کودک


محمد روبه روی من نشسته . پسری یازده ساله است و دانش آموز کلاس پنجم . والدینش هم در اتاق مشاوره حضور دارند . تفاهمی به این اندازه قوی بین افراد یک خانواده  ستودنی ست !؟!؟!


همه متفق القول به ناتوانی و ضعف درسی محمد اذعان دارند و مهم تر از آن ، این که محمد را غیر قابل اصلاح می دانند . او همیشه همینطور بوده و همیشه هم همین گونه خواهد ماند.


گزارش آموزگارش روی میزم است . چه تفاهمی !؟!؟! او هم همین نظر را دارد . او هم اعتقاد دارد که محمد مشکل ذهنی دارد و اصلاح نشدنی ست .


به چشمان غمگینش نگاه می کنم . از درس و مدرسه سوال می کنم . نظرش را در مورد خودش می پرسم .


با منطق کودکانه اش تلاش می کند مرا قانع کند که به قول خودش « تنبل است و به درد نخور»


دانش آموزانی که افت تحصیلی و ضعف آموزشی دارند ، فراوانند اما آن چه درد آور است و وجود انسان را می سوزاند کودکی ست که خود را « تنبل و به درد نخور » می خواند .


بنا بر روند معاینه بالینی باید یک تست هوش انجام دهم و بررسی احتمال ناتوانی یادگیری . وظیفه ام را انجام می دهم . محمد هیچ مشکلی از نظر هوش ندارد . حتی باهوش هم هست . از اختلالات یادگیری هم خبری نیست .


پسر یازده ساله مظلومی که رویه روی من نشسته مبتلا به « درماندگی آموخته شده » است . بهتر بگویم ، مبتلایش کرده اند .


از اعتماد به نفس اثری در او نمانده . خوب نابودش کرده اند . دست مریزاد !؟!؟!


به بهانه نوشتن پرونده سرم را پایین می اندازم تا چشمان غمگین و ناامیدش را نبینم و بتوانم بغضم را فرو ببرم .


بعضی وقت ها ، ما بزرگ ترها چقدر ظالم می شویم .فقط نابود می کنیم .


خدایا کمکم کن . یاری ام ده . خدایا هم به من و هم به محمد قدرت بده ......





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

خاطرات یک روانشناس (۲)

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 03:06 ب.ظ - جمعه 4 اسفند 1391


خاطرات یک روانشناس کودک


 

دو ماه قبل برای اولین بار او را دیدم . همراه والدینش به مرکز مشاوره آمده بود . نگاه معصومانه و چشمان سیاهش اولین چیزی بود که توجهم را جلب کرد .


انبوهی از دفترها روی میزم ریخته شد . مادرش از من می خواست به دفتر ها نگاه کنم . به مریم کوچولو سلام کردم  . حالش را پرسیدم اما جوابی نشنیدم .


یکی از دفتر ها را باز کردم . بعد دفتر دوم را و دفتر سوم را و .......


جملات مملو از اشتباه بود . نقطه های فراموش شده . سرکش های جا افتاده . کلماتی که در یک متن به چند شکل نوشته شده بود .


سوالات ریاضی که فراموش کرده بود جواب بدهد . جمع های یک رقمی با جواب های اشتباه .


مادرش می گفت هر روز یکی از لوازمش را در مدرسه جا می گذارد . تکالیف و کارهای کلاسی اش را فراموش می کند .


تقصیری نداشت . مریم مبتلا به نقص تمرکز بود . با نصیحت نمی شد کاری از پیش برد . باید سریعا درمان را آغاز می کردم . مریم نیاز به ترکیبی از درمان دارویی و درمان تقویت دقت و تمرکز داشت .


دو هفته بعد مریم را دوباره دیدم . شرایط بهبود پیدا کرده بود . از مشکلات درسی او کاسته شده بود . مشخص بود روند درمان خوب پیش می رود . قرار جلسه بعد را گذاشتیم . هفته بعد دوباره او را دیدم . درمان به بهترین شکل پیش می رفت . مریم خوشحال بود . لبخند می زد . جواب سلامم را داد .


بعد از این جلسه دیگر مریم را ندیدم .


امروز بعد از دوماه دوباره روبروی من نشسته و انبوه دفترها روی میز من است . باز هم دیکته های پر از غلط و جمع و تفریق های اشتباه و ......


مریم دارو نمی خورد . به توصیه معلمش دارو را قطع کرده اند .


مشکلات برطرف شده دوباره برگشته .باید کاری کرد و گرنه دیر می شود . اختلال نقص تمرکز به خودی خود درمان نمی شود . باید همه چیز را از نو شروع کنم .......





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

خاطرات یک روانشناس (۱)

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 03:30 ب.ظ - پنجشنبه 26 بهمن 1391



خاطرات یک روانشناس کودک




http://irancartoon.ir/news/archives/KAMBIZ3.gif

 

مادری با هزاران امید و با چشمان مضطرب در دفتر مشاوره را باز می کند و به تو که روبه روی او در پشت میز نشسته ای نگاه می کند . آمده که تو به رنج هایش خلاصی دهی . آمده که تو برایش کاری کنی چون از همه جا نا امید شده .


به او گفته اند که باید فرزندش را از مدرسه ببرد چون قادر به نشستن در کلاس نیست . گفته اند باید فرزندش را ببرد چون تمرکز ندارد و مدام حرکت می کند . بی قرار است . مدام حرف می زند و بین حرف دیگران می پرد . با بقیه دانش آموزان سازش ندارد و ......


به تو نگاه می کند که بگویی همه اشتباه می کنند و فرزندت هیچ مشکلی ندارد . او را به صبر دعوت می کنی و  دعوت به نشستن . احتیاج به اطلاعات داری . باید به گونه ای سوال کنی که او را آزار ندهی اما بتوانی از همه سوابق فرزندش اطلاعات بگیری .


به پسرک کلاس اولی که همراه اوست نگاه می کنی و می بینی آرام و قرار ندارد . بدون انقطاع حرف می زند و به همه جا سرک می کشد . لوازم روی میزت را به هم می ریزد . بدون اجازه در را باز می کند و به سمت در خروجی مرکز مشاوره می دود و اگر جلویش را نگیرند به سمت خیابان می دود .


فرزندش بیش فعال است . می شود به کمک رفتار درمانی و دادن دارو به او کمک کرد . می شود به کمک لطف خدا زندگی را برای این خانواده آرام تر کرد .

اما چگونه به یک مادر بگویی که فرزندت احتیاج به دارو دارد . آن هم از نوع روانپزشکی . مردم از کلمه روان می ترسند .


می دانی که اگر درمان نشود در آینده ترک تحصیل خواهد کرد . می دانی که اگر درمان نشود از مدرسه اخراج می شود . می دانی که اگر درمان نشود در سن بلوغ جذب آسیب های اجتماعی خواهد شد . می دانی بارها و بارها کتک خورده و بعد از این هم خواهد خورد .


در دل خدا را صدا می کنی و دست به کار می شوی . باید کاری کرد و تو به عنوان وسیله لطف خدا انتخاب شده ای .

مادر همچنان مضطرب به تو نگاه می کند . زیر لب می گویی خدایا به امید تو





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

ماجرای گل و شیرینی !؟!؟

نویسنده : افسانه رحیمی | تاریخ : 03:08 ب.ظ - جمعه 28 تیر 1392


http://www.bestgift.ir/uae/img/p/309-587-large.jpg



خاطرات یک روانشناس

 

جعبه شیرینی و یک دسته گل رز با روبان نقره ای روی میز کارم قرار گرفته . یک مادر هم روی صندلی روبه رویی من نشسته با برق چشمان زیباتر از گل های رز زرشکی روی میز.


نگاهم روی صورت زیبا و شاد پسر نوجوانی که کنار میزم ایستاده می چرخد . از جا بلند می شوم و بعد از تبریک و تشکر بخاطر گل و شیرینی ، تا دم در همراهی شان می کنم و با لفظ خدا نگهدار به خدا می سپارمشان .


( برای دسترسی به بقیه مقاله روی ادامه مطلب کلیک کنید )





دسته بندی : خاطرات یک روانشناس ,
 

آخرین مطالب

» ششمی ها، لطفا بخوانید : ( شنبه 15 فروردین 1394 )
» ششمی های عزیز : ( دوشنبه 18 اسفند 1393 )
» هیچ دانش آموز ششمی، نباید در نوروز بدون برنامه بماند ( جمعه 15 اسفند 1393 )
» جلسه هم اندیشی مشاوران پایه ششم ( چهارشنبه 15 بهمن 1393 )
» بلاخره انتظار ها به پایان رسید......... ( دوشنبه 13 بهمن 1393 )
» اندر احوالات آزمون جلیل القدر تیزهوشان ( یکشنبه 12 بهمن 1393 )
» آزمون ورودی مرکز ملی پرورش استعدادهای درخشان ( یکشنبه 12 بهمن 1393 )
» با شما هستیم، همیشه و همه جا، در پناه حمایت حضرت دوست ( چهارشنبه 8 بهمن 1393 )
» فایل صوتی نظارت والدین بر وظایف تحصیلی دانش آموزان ( دوشنبه 6 بهمن 1393 )
» هم تفریح، هم درس خواندن ( دوشنبه 6 بهمن 1393 )
» نیمسال دوم را با تحلیل روش های مطالعه در نیمسال اول آغاز می کنیم ( شنبه 4 بهمن 1393 )
» تکنیک های مطالعه درس علوم ( جمعه 3 بهمن 1393 )
» پاسخ به سوالات (57) ( دوشنبه 29 دی 1393 )
» فایل صوتی موفقیت تحصیلی ( شنبه 27 دی 1393 )
» پاسخ به سوالات (56) ( جمعه 26 دی 1393 )
» برای انتقال بهتر مطلب به حافظه بلند مدت: ( شنبه 20 دی 1393 )
» چگونه بر فراموشی مطالب خوانده‌ شده غلبه کنیم؟ ( شنبه 20 دی 1393 )
» آیین نامه ارزشیابی کیفی -توصیفی شش پایه دوره ابتدایی تصویب شد ( دوشنبه 15 دی 1393 )
» گزیده ای از همایش مدیریت کودکان ونوجوانان در فضای سایبری ( شنبه 6 دی 1393 )
» آمادگی برای آزمون (2) ( شنبه 6 دی 1393 )
» من در امتحان موفق می شوم اگر: ( دوشنبه 1 دی 1393 )
» پاسخ به سوالات (55) ( یکشنبه 30 آذر 1393 )
» تکنیک های کنترل حواس پرتی در زمان مطالعه ( شنبه 29 آذر 1393 )
» صحیح مطالعه کنیم ( پنجشنبه 27 آذر 1393 )
» تشریحی خواندن گام اول، تست گام دوم ( پنجشنبه 27 آذر 1393 )
» پا از گلیم درازتر کردن های یک روانشناس!؟!؟! ( شنبه 22 آذر 1393 )
» فایل صوتی کارگاه اقدام پژوهی ( پنجشنبه 13 آذر 1393 )
» امان از قدر ناشناسی اساتیدا!؟!؟!؟! ( جمعه 7 آذر 1393 )
» نقش تحصیلات مادر در موفقیت تحصیلی فرزندان ( شنبه 1 آذر 1393 )
» روش صحیح درس خواندن = موفقیت ( جمعه 30 آبان 1393 )
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic